MUTED SOUND
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
p¹³
+دیروز که شما نبودید تهیونگ مجبورم کرد اتاقش و مرتب کنم
هیح بلند و کشداری کردن و تهیونگ که بیخبر از همه جا با خونسردی قازی از نون آغشته به عسلش میزد به سرفه شدیدی افتاد و چند مشت به سینه اش زد
نگاه متعجبش و به نگاه مظلومم دوخت که لبام و برای مظلوم نمایی جمع کرده بودم
@ تهیونگ، یونا درمورد چی صحبت میکنه!!
¢ تو از یونا خواستی اتاقت و جمع کنه؟ خجالت نمیکشی خرس گنده
- چی نه..
نگاه کلافه ای بهم انداخت. حالا من بودم که از اضطرابش لذت میبردم
- چرت و پرت میگه من همچین چیزی ازش نخواستم
انگار که نگاهش زیرنویس داشت" جمعش کن لطفاً!!"
اما هیچ جوره خودش و خورد نکرد.
دست گرمش و دور بوتم حس کردم که چنگ محکمی بهش زد. به سمتم خم شد و آروم روی صورتم نجوا کرد
- چرا نمیگی بعدش چی شد؟
شیطنت تو صداش موج میزد. دزدکی نگاهی به چهره های غرق در سوال هانول و سیون انداختم که با تعجب نگاه میکردن
دست تهیونگ هر لحظه بالاتر می اومد و گستره لمسش وسیع تر میشد. وضعیتی که توش بودم غیر قابل تحمل و توصیف بود؛ نمیدونستم روی نگاه هانول و سیون متمرکز بشم یا فشار دست تهیونگ که بوتم و لمس کنان به نقطه حساس و متورمم نزدیک میشد
نفس هام و نظم دادم و از شونه هاش به سرجاش هل دادم.
+ خب
+ اونم.اونم برام غذا سفارش داد.. حالا بی حسابیم
انگار که جواب قانع کننده ای بود و حالت نگاه هاشون تغییر کرد.
نگاه تندی به تهیونگ انداختم که پوزخند به لب داشت.
@ تهیونگ دیگه همچین چیزی نمیشنوم.
- حتما مامان
چیزی نگذشته بود که هانول دوباره گفت
¢ راستی بچه ها، امشب مراسم خوش آمد گویی یوناست. امشب علنا عضو جدید خانواده معرفی میشه پس همه اعضای خانواده باید باشن
نگاه سیون روی تهیونگ قفل شد و انگار که تاکید حرف هاش برای تهیونگ سربه هوا و خوش گذران بود
غذای توی دهنش و قورت داد و به سمتم برگشت
- البته، با کمال میل
لبخند شاد و شیرینی زد و دستش و روی بوتم گذاشت
.
.
.
لباس کوتاه مشکی ای رو پوشیدم که برق میزد و درخشان بود. مثل ستاره های پاپ میبودم. همان قدر ستاره و به همان اندازه زیبا. هیجان زده بودم. برنامه شام مفصل با چند هزار ادم، تو مکان بسیار مجلل با غذاهای فوق العاده تنوع؛ این برای من حتی بیشتر از یه رویا بود یه خیال باطل ولی حالا رویام رو زندگی میکنم. کم کم خودمو عضوی از خانواده حس میکنم احساس میکنم میتونم در بسته دیگری رو باز کنم و گذشته رو رها کنم و زندگی جدیدی رو بسازم. احساس همرنگ بودن میکنم.
با تقه ای به در از جا پریدم.
+بله؟
p¹³
+دیروز که شما نبودید تهیونگ مجبورم کرد اتاقش و مرتب کنم
هیح بلند و کشداری کردن و تهیونگ که بیخبر از همه جا با خونسردی قازی از نون آغشته به عسلش میزد به سرفه شدیدی افتاد و چند مشت به سینه اش زد
نگاه متعجبش و به نگاه مظلومم دوخت که لبام و برای مظلوم نمایی جمع کرده بودم
@ تهیونگ، یونا درمورد چی صحبت میکنه!!
¢ تو از یونا خواستی اتاقت و جمع کنه؟ خجالت نمیکشی خرس گنده
- چی نه..
نگاه کلافه ای بهم انداخت. حالا من بودم که از اضطرابش لذت میبردم
- چرت و پرت میگه من همچین چیزی ازش نخواستم
انگار که نگاهش زیرنویس داشت" جمعش کن لطفاً!!"
اما هیچ جوره خودش و خورد نکرد.
دست گرمش و دور بوتم حس کردم که چنگ محکمی بهش زد. به سمتم خم شد و آروم روی صورتم نجوا کرد
- چرا نمیگی بعدش چی شد؟
شیطنت تو صداش موج میزد. دزدکی نگاهی به چهره های غرق در سوال هانول و سیون انداختم که با تعجب نگاه میکردن
دست تهیونگ هر لحظه بالاتر می اومد و گستره لمسش وسیع تر میشد. وضعیتی که توش بودم غیر قابل تحمل و توصیف بود؛ نمیدونستم روی نگاه هانول و سیون متمرکز بشم یا فشار دست تهیونگ که بوتم و لمس کنان به نقطه حساس و متورمم نزدیک میشد
نفس هام و نظم دادم و از شونه هاش به سرجاش هل دادم.
+ خب
+ اونم.اونم برام غذا سفارش داد.. حالا بی حسابیم
انگار که جواب قانع کننده ای بود و حالت نگاه هاشون تغییر کرد.
نگاه تندی به تهیونگ انداختم که پوزخند به لب داشت.
@ تهیونگ دیگه همچین چیزی نمیشنوم.
- حتما مامان
چیزی نگذشته بود که هانول دوباره گفت
¢ راستی بچه ها، امشب مراسم خوش آمد گویی یوناست. امشب علنا عضو جدید خانواده معرفی میشه پس همه اعضای خانواده باید باشن
نگاه سیون روی تهیونگ قفل شد و انگار که تاکید حرف هاش برای تهیونگ سربه هوا و خوش گذران بود
غذای توی دهنش و قورت داد و به سمتم برگشت
- البته، با کمال میل
لبخند شاد و شیرینی زد و دستش و روی بوتم گذاشت
.
.
.
لباس کوتاه مشکی ای رو پوشیدم که برق میزد و درخشان بود. مثل ستاره های پاپ میبودم. همان قدر ستاره و به همان اندازه زیبا. هیجان زده بودم. برنامه شام مفصل با چند هزار ادم، تو مکان بسیار مجلل با غذاهای فوق العاده تنوع؛ این برای من حتی بیشتر از یه رویا بود یه خیال باطل ولی حالا رویام رو زندگی میکنم. کم کم خودمو عضوی از خانواده حس میکنم احساس میکنم میتونم در بسته دیگری رو باز کنم و گذشته رو رها کنم و زندگی جدیدی رو بسازم. احساس همرنگ بودن میکنم.
با تقه ای به در از جا پریدم.
+بله؟
- ۴.۳k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط